شنیده‌ام که بعضی به آلزایمر می‌گویند “خداحافظی طولانی”. اما این کافی نیست. آلزایمر یک خداحافظی از دست رفته است، یک خداحافظی ربوده شده، یک خداحافظی انجام‌نشده.

سال گذشته در چنین روزهایی، مادرم را بعد از ده سال زندگی او با آلزایمر از دست دادم. در طول این سال، دوستان زیادی برای جای خالی مادرم در مراسم و جمع های مختلف، به من تسلی میدادند و از دشواری نبودن او حرف می‌زدند. اما حقیقت چیزی بود که در ابتدا از گفتن آن شرم داشتم. در سوگواری‌ برای او، زمانی که فقدان روح و جسمش به طور کامل اتفاق افتاد، احساسی را تجربه میکردم که با آنچه انتظارش را داشتم متفاوت بود. سوگواری برای مادرم، به دشواری آنچه تصور می کردم نبود.

شنیده‌ام که بعضی به آلزایمر می‌گویند “خداحافظی طولانی”. اما این کافی نیست. آلزایمر یک خداحافظی از دست رفته است، یک خداحافظی ربوده شده، یک خداحافظی انجام‌نشده.
چرا که آلزایمر، مانند تجزیه شدن فردی که دوست دارید به قطعات نامرئی، تا محو شدن او به طور کامل است. این محو شدن آنقدر تدریجی اتفاق می‌افتد که ممکن است نتوانید آخرین گفتگویتان را با او به یاد بیاورید.

این که بتوانید با کسی که دوستش دارید در بستر مرگش وداع کنید‌ فرصتی‌ است که محو‌ شدن تدریجی بیمار مبتلا به آلزایمر در مه، امکان تجربه ‌ی آن را به نزدیکانش نمی‌دهد.

اما بلافاصله پس از مرگ مادرم، تصویر او از آن فضای مه‌آلود در ذهنم خارج شد و به شکل دیگری، این بار در دنیای درونم به من بازگشت؛ مادری که برگشت همان فرد شاد، شوخ‌طبع، توانمند، و بی‌اندازه مهربان بود. غرق شدن در خاطرات خوشی که با این تصویر همراه بود، لبخندی را به لبانم آورد که اثری از حس گناه، بی‌کفایتی، خشم و تمام احساساتی شبیه به آنها که سالها با خود حمل میکردم، در آن نبود. بله، من غمگین بودم. اما یک اندوه خالص و با کمترین پیچیدگی.

واقعیت‌های زیادی در مورد آلزایمر وجود دارد که ممکن است هیچ‌کس درباره‌ی آنها چیزی را به اطرافیان بیمار مبتلا نگوید. حتی کسانی که تجربه ی مشترک زندگی در کنار پدر یا مادر مبتلا به آلزایمر را داشته اند، کمتر درباره‌ی آن حرف می‌زنند. شاید به این دلیل که از برگشت به آن دوران حتی در به یاد آوردنش، گریزان‌اند. اما من دوست دارم از آنچه که زمانی در تجربه ‌ی آن، احساس تنهایی کامل میکردم، با کسانی بگویم که ورود آلزایمر به زندگی والدینشان، آنها را وحشت‌زده و سردرگم کرده است.
آلزایمر مانند یک جاده یک‌طرفه است. با شروع علائم، سوالاتی، هرچند در سکوت، ذهن دوستان و اعضای خانواده بیمار را به خود مشغول می‌کند، و بعد، ترس از شنیدن تشخیص، و در عین حال احساس تسکین، هنگامی که می‌توانند نامی را روی این وضعیت دائما در حال تغییر، بگذارند، و پس از آن نگرانی برای والد غیرمبتلا که مسئول مراقبت از دیگری شده است و یا تصمیم‌گیری دردآور برای انتقال والد مبتلا به مراکز مراقبت از سالمندان، و یا به عهده گرفتن مسئولیت مراقبت از او، که در این صورت، برای سالها کسی در مرکز دید شما قرار میگیرد که ناامیدانه سردرگم است و در عین حال با هر نگاه، کلمه، یاد یا اشاره ای، مانند روزنه‌ای به یک دنیای آشنا اما فراموش شده، ارتباط می‌گیرد. همانطور که شما هم، در اوج لحظات اندوه، خستگی و حس فقدان، او را همان کسی تجربه می کنید که برای سالها دوست داشته‌اید.

در یکی از روزهای بعد از مرگ مادرم، با یکی از دوستانم که چند بار بیشتر مادرم را ندیده بود قدم میزدم. او لباسی را پوشیده بود که مادرم در یکی از سفرهای مشترک به او هدیه داده بود. به رنگ ارغوانی، که رنگ مورد علاقه‌ی مشترک او و مادرم بود. “این لباس را زمانی می‌پوشم که دوست دارم شبیه مادرت باشم” دوستم گفت “مادرت بسیار مهربان و بی‌توقع بخشنده بود. این لباس من را به یاد او می اندازد، و اینکه چقدر دوست دارم مثل او باشم”. آن روز بعد از ماه‌ها اشک‌های من جاری شد. حرف های او توجه من را به تمام اشیا، عادتها، کلمات و تصاویری جلب کرد که یادآور مادرم پیش از محو شدن در امواج آلزایمر، و آرزویم برای شبیه شدن به او بود.
مسلما برای او دلتنگ میشوم بخصوص در این روزهایی که همه ما نیاز به شنیدن صدای اطمینان‌بخش مادر داریم. اما او را در درونم زنده نگه داشته ام، شاید درست همان‌طوری که او دوست داشت در زندگی ‌ام ادامه پیدا کند.

منبع:

www.nytimes.com/2020/05/09/opinion/sunday/losing-my-mom-to-alzheimers-then-finding-her-again.amp.html

مرکز مشاوره آرامش ماندگار

شماره تماس: ۰۵۱۳۸۴۷۰۲۸۷

آدرس: مشهد، احمدآباد، بعثت ۴، طالقانی ۲۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *